داستانک

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلومدخترک خیره شد و داد زد .........
: (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:

خانوم... مادرم مریضه...اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... 

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم... 

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت :بشین سارا... 

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...

/ 1 نظر / 2 بازدید
سامی جون

سلام گلم یه مژده خوب برات دارم ، آپلودینگ قدرتمند عکس آپِل شروع به کار کرده . از این به بعد میتونی میزبانی آپلود عکس رایگان رو با ما تجربه کنی،بدون محدودیت در ارسال عکس. فقط کافیه یه بار امتحان کنی، عاشقش میشی. منتظرت هستم. بوووووس. [ماچ] www.upel.ir