تابستان




شب های تابستان
گاهی غرق در اندیشه های دور
و گاهی مسلوک واژه های تهی
یک شب زمزمه ی باد در گوش خسته دلی پیچید

چشمانش را دوخته است به لحظه ای که آمدن نام دارد

غروب نگاه فاجعه بارش را کنار نمی زند

ماه منتظر طلوع است اما اجازه اش را ندارد

در سوی دیگر

سایه ای دلش میگیرد، راه به سوی خلوتش دارد

در پس یک تاریکی آرام، بوی عطر وجودی گرم در هوای سکوتش می پیچد

روشنایی اندک در پس پنجره ای بسته راه به سوی قلبی آسمانی دارد...که تنها برای او می تپد

فرسنگ ها فاصله

این جهان و آن جهان

صدای تپش هایش ضعیف می شود،مات و مبهوت به سایه اش چشم دوخته

قاب عکسی کنارش جا مانده

قطره اشکی سرد، لرزان و مضطرب از چکیدن

گونه هایش را خیس می کند

قلب آسمانی موهایش را نوازش می کند و بازهم به آسمان می رود

در پس این خیالات شیرین، صدایی از دور شنیده می شود...صدایی نا آشنا

صدایی که بازهم امید را آواز عاشقانه ی گنجشگان می داند

افسون چشمان بهاری اش حتی در تابستانی گرم

بازهم به یاد می آورد فصل نو شدن را

و اینک زیستن اجباری عاشقانه است

زمزمه ی فروغ سکوت را در هم می شکند: (می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت...
و او می برد مرا با خود به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی)

تیر با همه ی گرمی اش برایم عاشقانه است
امروز روز تولد "رویا"ی زندگیم است
گرمی دستانش برایم آرامشی است وصف ناشدنی   آرامشی که اطمینان می دهد:
(زندگی باید کرد)
خواهر عزیزم
تولدت مبارک
نوشته ی سرنا (ف-و)

/ 29 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلسوختگان

پیرشدن به سن نیست !!! به این است که : ورزش نکنی ، کتاب نخوانی .. عاشق نشوی ، هدیه ندهی .. محبت نکنی ، مهمانی نروی .. پیری به سن نیست .. به کیفیت دل است ..!!

دلسوختگان

در ﻋﺼﺮ ﯾﺨﺒﻨﺪﺍﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﯾﺦ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻧﺪ. ﺧﺎﺭﭘﺸﺘﻬﺎ ﻭﺧﺎﻣﺖ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ : ﺩﻭﺭﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ ...!؟ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮔﺮﻣﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺧﺎﺭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺯﺧﻤﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺍﺯﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ﻣﯽ ﻣﺮﺩﻧﺪ. ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺮﮔﺰﯾﻨﻨﺪ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﺎ ﻧﺴﻠﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮ ﮐﻨﺪﻩ ﺷﻮﺩ . ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﺮﺩﻫﻢ ﺁﯾﻨﺪ. ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺰﯾﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺳﺖ . ﻭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﯽ ﻋﯿﺐ ﻭ ﻧﻘﺺ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﻓﺮﺩ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ ﺑﺎ ﻣﻌﺎﯾﺐ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﺤﺎﺳﻦ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻨﻬﺎﻳﻴﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﻳﻢ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﻛﻪ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﻴﺐ ﻫﺎﻳﺶ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﻳﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺍﺩﻳﻢ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎیی ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ میگردیم . " ژان پل سارتر "

دلسوختگان

مکالمه دو جنین در شکم مادر : اولی : تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری ؟ دومی : آره حتما . یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم اولی : امکان نداره . ما با جفت تغذیه می شیم . طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه . اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده . دومی : شاید مادرمونم ببینیم اولی : مگه تو به مامان اعتقاد داری ؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش دومی : به نظرم مامان همه جا هست . دور تا دورمونه . اولی : من مامانو نمی بینم پس وجود نداره . دومی : اگه ساکت ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی…. این مکالمه چقدر آشناس ! تا حالا بودن خدا را اینطوری به همين سادگی حس نكرده بودم ؛

دلسوختگان

عشق باید حالت را دگرگون کند باید دلیلی باشد برای تغییرَت،برای اتفاقاتِ خوب عشق باید آنقدر حالت را خوب کند که انگار روی پیشانیَت نوشته اند فلانی عاشق است اگر دیدی کلافه ایی، حالت خوش نیست پژمرده شدی فاتحه اش را بخوان عین شین قاف اگر واقعی باشد شیرین تربن حسِ دنیاست . " سحر آرمون "

دلسوختگان

از گابریل گارسیا مارکز پرسیدند : اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره " امید " بنویسی، چه می نویسی ؟ گفت : 99 صفحه رو خالی میذارم ، صفحه آخر ، سطر آخر می نویسم : یادت باشه دنیا گِرده ، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه آغاز باشی . زندگی ساختنی است ، نه ماندنی . بمان برای ساختن ، نساز برای ماندن . و منتظر نباش کسی برایت گل بیاورد ، خاک را زیر و روکن ، بذر را خودت بکار ، از آن مراقبت کن ، و با امید گل خواهد داد .

دلسوختگان

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود : من کور هستم لطفا کمک کنید روزنامه نگار خلاقی از کنار او می‌گذشت ، نگاهی به او انداخت . فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد . عصر آن‌ روز ، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت ، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدم‌های او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه‌نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد " امروز بهار است ، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم " وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید ، استراتژی خود را تغییر بدهید . خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد . باور داشته باشید هر تغییر

دلسوختگان

نبايد بگذاري براي فراموشي بايد در خود حلش كني گذشته را، انچنان كه ذره اي نماند ما ادمهاي زيرك تنبلي هستيم همه چيزرا رها ميكنيم زخم سر باز را بخيه نميزنيم ميگذاريم تا فراموش شود به دست زمان ميسپاريمش ولي نميدانيم ادمهاي زيرك به احمقانه ترين شكل دلشان را لو ميدهند يك جا از پس خوشي ها ان زخم شروع ميكند به سوزش كافيست چيزي مارا به گذشته پرتاب كند فراموش كردن مشكل بزرگترين جنايت در حق خودت و وارثان اينده ات است بايد مشكل را پهن كني در زمان وقوعش در زمان مشخصش بنشيني برايش گريه كني نفست را ببرد برايش درمان شوي مشكل را بايد حل كني حساب ادمهاي گذشته را بايد با خودت صاف كني تو ادم ديروز ها نيستي ادم سالهاي دور تو مال امروزي به وقت حال باخودت صاف كن حساب ادم گذشته را...!! نگذاريد ادمهاي امروزي تو زندگيتان با جسم امروز و روح مانده در گذشتيتان روبه رو شوند با خودتان و مشكلاتتان روبه رو كنيد دل لامصب را دل براي ورق زدن نيست براي ماندن در حسيست كه مال امروزتان است... مفهومِ نامفهومِ نافرماني دلتان را با خودتان روبه روكنيد انوقت زندگي زيباتر خواهد شد ...! " صدف كامل "