داشت عباسقلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان
اهل منزل ز دستش به امان

پشت کالسکه مردم می شست
دل کالسکه نشین را می خَست

هر سحرگه دم در بر لب جو
بود چون کرم به گل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد
همه از او بدشان می آمد

هرچه می گفت لَله لج میکرد
دهنش را به همه کج میکرد

هر کجا لانه گنجشکی بود
بچه گنجشک در آوردی زود

هرچه می دادند می گفت کَمَست
مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر
نه معلم نه لَلِه نه نوکر

ای پسر جانِ من این قصه بخوان
تو مشو مثل علی مردان خان

                                                          ایرج میرزا

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه