[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 
برخورد

نوری به زمین فرود آمد:

دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم.

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت؟

تنها دو جاپا دیده می شد.

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

ناگهان جاپاها براه افتادند.

روشنی همراهشان می‌خزید.

جاپاها گم شدند،

خود را از روبرو تماشا کردم:

گودالی از مرگ پر شده بود.

و من در مرده خود براه افتادم.

صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم،

شاید از بیابانی می‌گذشتم.

انتظاری گمشده با من بود.

ناگهان نوری در مرده‌ام فرود آمد

و من در اضطرابی زنده شدم:

دو جاپا هستی‌ام را پر کرد.

از کجا آمده بود؟

به کجا می‌رفت؟

تنها دو جاپا دیده می‌شد.

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 
باغی در صدا

در باغی رها شده بودم.
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟
ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگی اش آهسته بود.
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود.
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم.

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

خوابی در هیاهو

آبی بلند را می اندیشم و هیاهوی سبز پایین را
ترسان از سایه خویش به نی زار آمده ام
تهی بالا نی ترساند و خنجر برگ ها به روان فرو می رود
دشمنی کو
تا مرا از من بر کند ؟
نفرین به زیست : تپش کور
دچار بودن گشتم و شبیخونی بود نفرین
هستی مرا بر چین ای ندانم چه خدایی موهوم
نیزه من مرمر بس تا را شکافت
و چه سود که این غم را نتواند سینه درید
نفرین به زیست دلهره شیرین
نیزه ام یار بیراهه های خطرر را تن می شکنم
صدای شکست در تهی حادثه می پیچد نی ها به هم می ساید
ترنم سبز می کشافد
نگاه زنی چون خوابی گوارا به چشمانم می نشیند
ترس بی سلاح مرا از پا می فکند
من نیزه دار کهن آتش می شوم
او شمن زیبا شبنم نوازش می افشاند
دستم را می گیرد
و ما دو مردم روزگاران کهن می
گذریم
به نی ها تن می ساییم و به لالایی سبزشان گهواره روان را نوسان می دهیم
آبی بلند خلوت ما را می آراید

                                                                  سهراب سپهری

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه