زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
.......
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست.... 

سهراب سپهری

[ ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

هیچ انتظاری از کسی ندارم!


و این نشان دهنده ی قدرت من نیست...!


مسئله، خستگی از اعتماد های شکسته است...


بگذار سپیده سر زند.


چه باک که من بمیرم وشبنم فرو خشکد.


و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد.


و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد.


وراه کهکشان بسته شود ....


بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد.

 

دکترشریعتی

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

داستانک

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلومدخترک خیره شد و داد زد .........
: (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:

خانوم... مادرم مریضه...اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... 

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم... 

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت :بشین سارا... 

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

چه شبی است !

چه لحظه‌های سبک ، مهربان و لطیفی ،

گویی در زیر بارانِ نرم فرشتگان نشسته‌ام ....

می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیش‌تر نیرو می‌گیرد !

هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرود می‌آید ...

چه می‌دانم؟

خداست که دارد یک ریز ، غزل می‌سراید ؛

غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش ...

هر قطره‌ی این باران ،

کلمه‌ای از آن سرودهاست ...


"دکتر شریعتی"

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

خدا:بنده ی من نمازشب بخوان وآن یازده رکعت است.

بنده:خدایاخسته ام!نمیتوانم!

خدا:بنده ی من،دورکعت نمازشفع ویک رکعت نمازوتربخوان.

بنده:خدایا!خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدارشوم.

خدا:بنده ی من قبل ازخواب این سه رکعت رابخوان.

بنده:خدایاسه رکعت زیاداست!

خدا:بنده ی من فقط یک رکعت نمازوتربخوان.

بنده:خدایاامروزخیلی خسته ام!آیاراه دیگری ندارد؟

خدا:بنده ی من قبل ازخواب وضوبگیروروبه آسمان کن وبگویاالله.

بنده:خدایا!من دررختخواب هستم اگربلند شوم خواب ازسرم می پرد!

خدا:بنده ی من همان جاکه درازکشیده ای تیمم کن وبگویاالله.

بنده:خدایاهواسرداست!نمی توانم دستانم رااززیرپتودربیاورم!

خدا:بنده ی من دردلت بگویاالله مانمازشب برایت حساب میکنیم.

بنده اعتنایی نمی کندومی خوابد.

خدا:ملائکه ی من ببینیدمن آنقدرساده گزفته ام امااوخوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده اورابیدارکنید دلم برایش تنگ شده است امشب بامن حرف نزده!

ملائکه:خداوندا!دوباره اورابیدارکردیم،امابازخوابید.

خدا:ملائکه ی من درگوشش بگوییدپروردگارت منتظرتوست!

ملائکه:پروردگارا!بازهم بیدارنمیشود.

خدا:اذان صبح رامی گویندهنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدارشونمازصبحت قضامی شودخورشیدازمشرق سربرمی آورد.

ملائکه:خداوندانمی خواهی بااوقهرکنی؟

خدا:اوجزمن کسی راندارد...شایدتوبه کرد...

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

داشت عباسقلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان
اهل منزل ز دستش به امان

پشت کالسکه مردم می شست
دل کالسکه نشین را می خَست

هر سحرگه دم در بر لب جو
بود چون کرم به گل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد
همه از او بدشان می آمد

هرچه می گفت لَله لج میکرد
دهنش را به همه کج میکرد

هر کجا لانه گنجشکی بود
بچه گنجشک در آوردی زود

هرچه می دادند می گفت کَمَست
مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر
نه معلم نه لَلِه نه نوکر

ای پسر جانِ من این قصه بخوان
تو مشو مثل علی مردان خان

                                                          ایرج میرزا

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

زندگی را تو بساز


نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف...


زندگی یعنی جنگ تو بجنگ


زندگی یعنی عشق


تو بدان عشق بورز…

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه
جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران
است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی
دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
                                                         فریدون مشیری

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

خداوندا

نگذار که از تو فقط نامت را بدانم...

و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم...َ

همواره در من جاری باش...

همانگونه که خون در رگهایم جاری است...

خداوندا از تو می خواهم که هرگز

در بیابان هولناک زندگی

 تنها و بی یاور 

رهایم نسازی...

از تو می خواهم که در کوره راه  پر پیچ و خم زندگی تنهایم نگردانی...

که همواره محتاج وجودت هستم!!!

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ] [ ۳:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

ﺲ ﺍﺯ آﻓﺮﯾﻨﺶ آﺩﻡ ، ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ : ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ آﺩﻡ .... ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺯﯼ ﺩﺍﺭﻡ ..! ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﯿﺸﺘﺮ آﯼ .. آﺩﻡ آﺭﺍﻡ ﻭ ﻧﺠﯿﺐ ، آﻣﺪ ﭘﯿﺶ .!! ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ..! ﻣﺤﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻏﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺧﺪﺍ ! .. ﺩﻟﺶ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺖ ...ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ آﺩﻡ .!! ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﮑﯿﺪ ..!!! ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ ... ﮐﻪ ﺑﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ .!! ﺑﻐﺾ ﺁﺩﻡ ﺗﺮﮐﯿﺪ ، .. ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪ !! ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ :ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ .... ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ..... ﻧﻪ ... ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻋﺮﺵ ..ﻧﻪ .... ﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ، ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ، .. ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﺕ هستم... آﺩﻡ .. ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺨﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ ...! ﺭﺍﻫﯽ ﻇﻠﻤﺖ ﭘﺮ ﺷﻮﺭ ﺯﻣﯿﻦ .. ﺯﯾﺮ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﻨﯿﺪ ، ... ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ آﺩﻡ ...! نه به اندازه تنهایی من.... ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻋﺮﺵ ... ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﻠﻬﺎﯼ بهشت....    ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﮔﻨﺪﻡ ، ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺵ !!!

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

به خدا گفتم...

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه