سرنا
یک برگ از پاییز باش لبریزِ از افتادگی رنگین کمانها را بساز در انتهای سادگی.
قالب وبلاگ

 

بهار بود

کنار هفت سین و ماهی ها

تفالی به حافظ زد.

 

انگار حافظ هم می دانست زندگی بدون وصل تلخ است

آن زبان که در فال شاخه نباتش را به رخ می کشید

با زبان بی زبانی وصالی را وصل می دانست.

 

غروب که می شود

دل می گیرد

انگار غروب هرشب خط ونشان می کشد

نشانی اش نیامدن است

وخط...فاصله ای مبهم بین دوتایی که  انگار تک اند...جدا

و وصالی که هیچ وقت وصل نیست.

 

اما بی شک...نکته سنجی ریز بین جست وجو خواهد کرد حافظ وشاخه نباتش را.

 

نیمه های شب

در دل دهلیزی خاموش...نواخته شد اهنگ نبودن.

طنین صدایی به گوش رسید

نگاهش را برگرداند

و پلک هایش را آرام  بست.

نوازنده ای پیر... تنها دیوار را  می دید.

 

باز هم بهار

دوفنجان چای

یگانه ای می اید به دیدار

هفت سین چیده اند...

محو می شود تصویری زوج...در دل تنگ بلور.

 

از پشت شیشه های کافه

عبور رهگذران را نظاره می کند

اما هیچ یک اسطوره اش نیستند

سال ها پیش اورا باخته

در بازی تلخ زندگی.

بیگانه 

مدت هاست در انتظار یگانه.

 

چهارمین روز بهار

از در دروازه ی شهری متروک

روبه سوی نگاه نگران پیری فرتوت...

 

همان کافه

دوفنجان

لبریز از عطر بهار

کنار یگانه ای که آمده است به دیدار.

 

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٦/۱/۳ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

صدای شکوفه های بادام می رسد از راه

صدای ورق خوردن برگی از کتاب زندگی

صدای رفتن و آمدن

 

فصلی از فصل ها...بهار

اردیبهشت

طلوع و غروب یگانه ای که تنهایم گذاشت.

 

خش خش برگ ها

قدم زدن های من و وجدان

باران های هرازگاهی

در ماه های نارنجی.

 

روزهای سفر

کنار اندیشه های متفاوت

بازهم جاده های نا ایمن

مسافر باران های بی بارش

در خواب اطلسی ها

و چشمانی که باز شد به یک قدمی مرگ

اما خدا همیشه هست

کنار تو در جاده های سرد.

 

شب های دلتنگی

اشک های دسته جمعی

و همدلی های همیشگی.

 

جشن های دوستانه

تبریک زاد روزها

آخرش هم بازی جرئت یا حقیقت

چه حقیقت ها آشکار شد

و چه حرف ها که ماندند در اعماق دل

نگفتند یا که نپرسید کسی.

 

درس و کلاس و استاد

شنبه های کارآموزی

و بیمارستانی که غمگین بود برای آدم ها.

 

روی نیمکت

میدان مرکزی شهر

به صرف بستنی...مهمان دوستان

حکایت آخر هفته های پاییز و زمستان.

 

فرشته ی بی بال آسمان

می شنود صدایی آشنا

صدای عشق...صدای قدم های خدا

خاطراتت کلیدشان همه به دست باد

خداحافظ زمستان.

 

سلام میکنم به بهار

به زیباترین فصل ها.

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٥/۱٢/۳٠ ] [ ٦:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

اسفند هم تمام می شود

دلتنگی من اما نه

بوی عید به مشامم نمی رسد

تونیستی و گرداب تنهایی مرا می بلعد

وچه سخت است تپش های من بعد از تو 

صدای قدم های زمان

بازهم من و پنجره و آسمان

نشسته ام

کنار هفت سینی که نچیده ام

و تنها ماهی قرمز

مات و مبهوت به من می نگرد

فهمیده است دلم "میم" دیگری می خواهد

دلم "مادر" می خواهد

 

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢۸ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

گذر زمان در قلب ساعت وثانیه های مبهم

در اتاقی به گنجایش من و احوالی که گم می شود به دست نسیم اسفند ماهی

آخرین دقایق زندگی و روحی که بهانه می گیرد،بهانه ی لحظه های قدیمی

چشم هایت را آرام ببند،اینجا مردم بیگانه اند ومن مدت هاست در انتظار یگانه ام

اینجا میان مردم

افکارم اما چه دور خیال بافند.

در این حوالی

در جریان رودی نزدیک،صدای مرغان دریایی به گوش می رسد

و در ذهن ایستاده است هم صحبتی کنار پنجره ای بسته

مانده است به انتظار من

اما...چه دور است افکارش با این "من"

باور کن افسانه است تطابق دنیای تو ومن

باورکن نا ممکن است چینش ساعت های من به وقت تو

اینجا سایه ی عقربه های ساعت روی پلک هایم مانده است

پلک هایم را پوشانده است وآفتابی که ثابت است.

بی نشانی به نشان بسته بودن چشم هایم راهش را گم کرد.

واین بهانه ای شد برای محکومیت "من"

اینجا بهار در انتظار پایان اسفند است

وچه دور است فاصله ی زمستان وبهار به تقویم قلم

نمی دانم در کدامین روزهای زمستان  هستی ات را باخته ای

این مبهم است.

اما باور کن فضای ذهنت با نامبهم ها جورتر است.

از آخرین روزهای بودنم تا اولین روزهای آمدنش فاصله بسیار خواهد بود

اما...حتی اگر بهانه ی فاصله هم باشد،باورکن صدای تو با صدایش هماهنگ تر است.

این فصل،فصل من نیست...فصل توست.

جریان باد به من آموخت...این فصل،فصل آرزوهای توست...

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢٥ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

یک شب
از ارتفاع دومتری زمین
روبه روی خروجی
کنار پنجره ای رو به سوی باغ
.
 .
فراموششان کن
خلاصه می گویم
به دور از همه ی آرایه ها.

یک شب...شبی از شب های غربت!
اندیشه هایم متفاوت شد
تقصیر آرزوها نیست
باور کن آتش می زند نبودشان
کمی آن سوتر
پدری چشم به راه فرزند
مانده است در انتهای خرسندی
وچه خوشایند است شکوفه های نارنگی
اسفند با همه ی تپش های تند وگاه آرامَش زیباست
فصل از خود گذشتن است
معتقدم کالبد بشریت جا مانده
کنار بهار و رویاهایش
آنچه من می گویم
آنچه تو میخوانی
متفاوت اند...همگی دو چیزند.
اندیشه ی من هیچ را گره می زند به عدم
و شاید از ازل فصل نو شدن باشد
اولین ها دور ریختی اند
شاید نهایی باشد آنچه نادیدنی ست

همین ها می شوند احوالات غریب
وقتی که فکر می کنی هیچ چیز نشده
پیش آمدی بوده...اما هیچ را تغییر داده!
کمی بعد می فهمی نه...
فهمی که دانسته می شود
آری افکار زیبا بهانه اند
وقتی که دیگر نه من،من هستم
و نه روزگار!
لحظه ای به دمی گذشت
و بازدمی که عمیق بود
عمیق اما آرامش بخش
به فدای همه ی آلاینده ها!
 
نوشته ی سرنا
[ ۱۳٩٥/۱٢/۱٠ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

گاهی از همه چیز دست می کشی
هیچ چیز ناآرامت نمیکند
همه ی اعلان ها بی صدا
وتنها صدای باد غارت گر افکار
وکاغذی که می زنی به دیوار:
به سفر رفته ام
جسم اما اینجاست
منشی هم به مرخصی رفته
تا اطلاع ثانوی از گفت و گو معذورم.
قدم می زنی
در جنگل رویاها
و نسیمی که گرم می وزد حتی در بهمن برفی
در دوردست ها
کمی باران می بارد
انگار رایحه ی زندگی است
بر بام کلبه ای متروک
گنجشکی ارمیده
برف می بارد برپلک نیمه جانش
اما باران امید زندگی می دهد
امدنت ای انسان،نجات بخش است
حتی در رویا
و روحی که فرسنگ ها دور شده
از اتاق و ملاقات کننده هایش


افسانه ها نزدیک اند
دنیا اما چه دور خیال می بافد
در حین خیال بافی ها
عطر نان پیچید در اتاق آرزوها
وامید مادر بود همان نسیم گرم بهمنی!
 
نوشته سرنا
[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٧ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]


می گذرند روزهای زمستانی
با برف و یخبندان
وگاه هوای ابری درپس یک گرمای تابستانی
در شهر آفتاب
ومن که زاده ی خورشیدم
درجریان لحظه ها
فصل تازه ای از امتحان
می رسد از راه روزهای درس و دانشگاه
گاه با قدم وگاه با حرف
طی می شوند روزهای تعطیلات
به خودت می آیی
مدت هاست سخن تازه نگفته ای
وقلم با تو و کاغذت آشنا نیست
در سرگردانی عمیق
وکراتی که میچرخند پیرامونت
وزمین که گردی اش مسطح است به چشمانت
آسمان را غبار گرفته
چهره در هم کشیده...
با کوچک ترین گلایه ای می ترکد بغض چند روزه اش
صاف می شود هوای دلش
و دود می گیرد هوای دلت
وچه زیبا می شوند برگ های نارنج
صدای کبوتر ها بهارِ زمستانی است

هر صبح طلوع خورشید از قلب آسمان
نشان می دهد که هست هنوز هم امید زیستن
وخدایی که دستانت را می گیرد از آسمان
همیشه هست...درهمه حال...ودر هر مکان

حتی لابه لای برگ های کتابی که این روزها میخوانم
در اقیانوس مواج
ودر خیال امیدوار پیرمرد

نوشته سرنا
[ ۱۳٩٥/۱۱/۱۳ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟
امکانات وب

دانلود آهنگ