سرنا
یک برگ از پاییز باش لبریزِ از افتادگی رنگین کمانها را بساز در انتهای سادگی.
قالب وبلاگ

 

اشک ها بی اختیار می بارند
چشم ها بی اختیار گریانند
و قلبی که دلگیر شده
از تو
از خودش
از دنیایی که نامهربان شده
اما ندایی از درون تقاضای صبر دارد

شاعری برایم گفت:
اشک هایت اثربخش قلب های
خسته است.
قدرتت نماد سنگ است و سنگ بهانه ای است برای صبر.

وقتی دلت میگیرد
حال و هوای پدر را داشتن
دلتنگ یک سنگ بودن
میدانی یعنی چه؟

یعنی صدای پای عقربه های ساعت سنگین است
و خورشیدی که در تنهایی غربت ثابت است.

مجلس عزا بود
پچ و پچ و حرف های نامربوط
مثل همیشه

بهانه ای برای دیدن فامیل و گفت و گو
گذران وقت
خوش گذرانی و حرف

عده ای به فکر
حرکاتت...شمارش اشک هایت...لباس های جدیدت
و حرف هایی از جنس تبر
از موضوع شام دیشب گرفته تا ناخوشی عروس عمه ی خاله ی شوهر
در این میان کسی هم خطاب به دختر صاحب عزا از وجنات شازده پسرش می گوید

دست هایت...گونه هایت...فشرده میشود...بوسیده میشود
بیزار می شوی از دوستی خاله خرسه
بیزار از ترحم
بیزار از دلداری
اشکی مانده گوشه ی چشم
مضطرب به دیوار خیره شده
مبهوت شده این بارِش
خسته میشوی
دلگیر
به بهانه ای برای چند دقیقه مجلس را ترک میکنی
بیرون از این اتمسفر سنگین اما... مردان فامیل گرد هم بساط قهقهه راه انداخته اند
میگذری
از همه چیز
از همه آنچه دلت را می شکند
چند قدمی دور میشوی
گربه ای آب می نوشد
و دیگری در پی بازی با تیر برق
خیره میشوی
لبخند میزنی
یادت میرود که هیچ وقت گربه ها را دوست نداشتی

امشب اما گربه ها چه زیبا هستند!


پ.ن:غریبانه می نویسم
غریبانه می خوانی 
و من از تلاطم دریای مواج خیال برایت عاشقانه می سرایم
و تو چه سخت عشق را باور می کنی!

نوشته ی سرنا (ف-و)
[ ۱۳٩٦/٢/۱٥ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

یک شب رو به سوی آسمان

خیال تو بود و قلم فیلبرت

آزاد روی بوم می چرخید و قوس ابروانت را می کشید

دیگر شب باران چشمانم سرازیر شد

بر فراز قله ی کوه مجاور

رنگین شد آن کمان

دیوار های این قلب شیشه ای ست

در بر سنگ به بهانه ی اعتماد

و شاید دستان گرم آسمانیت گریبان گیرش تا به صبح

صبحی که مانده است در خواب عدم

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٦/٢/۱٠ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

گاهی نوشته های پیش ترهایمان کلیدی می شوند برای حل مشکلات و خیلی اتفاقی به سراغشان می رویم و لابه لای کاغذهای تاخورده روزنه ای گشوده می شود برای دوراهی:

انسان مختار است و یک مختار هیچ گاه قلبا با تو هماهنگ نمی شود.باور کن انتهایش از خود گذشتن است.تحملی شیرین به رسم عاشقی.

آنچه ایده آل های شخصیتی فرد را سامان می دهد قصه ی جداشدن و یا یکسان شدن نیست.اصلا حکایت پیچیده ای نیست.موضوع ارجاع به قلب است.

موج سادگی.آرام اما با تلاطم درونی

کفایت عشق

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٦/۱/۱٧ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

ترس

دوراهی

واژه های مرموز سکوت

تنها حرکت انگشتان و نوشتن

بی هیچ صدایی از اعماق دل

چندی به قرار

چندی هم بی قرار

حاصل یکی از اختراعات بشر

و تصمیمی که دست ها می گیرند

حرف های دل شنیدنی ست

اما

تقدیر کجای زندگیست...

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٦/۱/۱٧ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

باران

صدای پای مهربانی

جاریست حوالی اقیانوس لحظه

کویر تشنه سیراب

و عطر نَمی که می پیچد در کوچه های احساس

نشسته ام

کنار حوض و ماهی ها

فضای محبوس

حباب ناشی از جنب و جوش

تکان می خورَد ماه

 زلالِ بی رنگ و باد

پنجره های باز روبه دریای خیال

تنهایی و... سکوت

و چه زیباست صدای جیرجیرک ها

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٦/۱/٦ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

بهار بود

کنار هفت سین و ماهی ها

تفالی به حافظ زد.

 

انگار حافظ هم می دانست زندگی بدون وصل تلخ است

آن زبان که در فال شاخه نباتش را به رخ می کشید

با زبان بی زبانی وصالی را وصل می دانست.

 

غروب که می شود

دل می گیرد

انگار غروب هرشب خط ونشان می کشد

نشانی اش نیامدن است

وخط...فاصله ای مبهم بین دوتایی که  انگار تک اند...جدا

و وصالی که هیچ وقت وصل نیست.

 

اما بی شک...نکته سنجی ریز بین جست وجو خواهد کرد حافظ وشاخه نباتش را.

 

نیمه های شب

در دل دهلیزی خاموش...نواخته شد اهنگ نبودن.

طنین صدایی به گوش رسید

نگاهش را برگرداند

و پلک هایش را آرام  بست.

نوازنده ای پیر... تنها دیوار را  می دید.

 

باز هم بهار

دوفنجان چای

یگانه ای می اید به دیدار

هفت سین چیده اند...

محو می شود تصویری زوج...در دل تنگ بلور.

 

از پشت شیشه های کافه

عبور رهگذران را نظاره می کند

اما هیچ یک اسطوره اش نیستند

سال ها پیش اورا باخته

در بازی تلخ زندگی.

بیگانه 

مدت هاست در انتظار یگانه.

 

چهارمین روز بهار

از در دروازه ی شهری متروک

روبه سوی نگاه نگران پیری فرتوت...

 

همان کافه

دوفنجان

لبریز از عطر بهار

کنار یگانه ای که آمده است به دیدار.

 

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٦/۱/۳ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]

 

صدای شکوفه های بادام می رسد از راه

صدای ورق خوردن برگی از کتاب زندگی

صدای رفتن و آمدن

 

فصلی از فصل ها...بهار

اردیبهشت

طلوع و غروب یگانه ای که تنهایم گذاشت.

 

خش خش برگ ها

قدم زدن های من و وجدان

باران های هرازگاهی

در ماه های نارنجی.

 

روزهای سفر

کنار اندیشه های متفاوت

بازهم جاده های نا ایمن

مسافر باران های بی بارش

در خواب اطلسی ها

و چشمانی که باز شد به یک قدمی مرگ

اما خدا همیشه هست

کنار تو در جاده های سرد.

 

شب های دلتنگی

اشک های دسته جمعی

و همدلی های همیشگی.

 

جشن های دوستانه

تبریک زاد روزها

آخرش هم بازی جرئت یا حقیقت

چه حقیقت ها آشکار شد

و چه حرف ها که ماندند در اعماق دل

نگفتند یا که نپرسید کسی.

 

درس و کلاس و استاد

شنبه های کارآموزی

و بیمارستانی که غمگین بود برای آدم ها.

 

روی نیمکت

میدان مرکزی شهر

به صرف بستنی...مهمان دوستان

حکایت آخر هفته های پاییز و زمستان.

 

فرشته ی بی بال آسمان

می شنود صدایی آشنا

صدای عشق...صدای قدم های خدا

خاطراتت کلیدشان همه به دست باد

خداحافظ زمستان.

 

سلام میکنم به بهار

به زیباترین فصل ها.

 

نوشته ی سرنا

[ ۱۳٩٥/۱٢/۳٠ ] [ ٦:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سرنا وثوقی (ف - و) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟
امکانات وب